دکلمه عید نوروز و سال نو

آغوش گشوده بهار

پیراهن سفید شکوفه ‏های گیلاس ، به دست‏ های سرد شاخه ‏ها ، روح می ‏بخشد .
 
دوباره دانه ‏ها ، آهنگ رفتن کرده ‏اند و به سمت سرزمین گرم آفتاب فروردین ، کوچ می‏ کنند .
 
خورشید ، به سمت جوانه ‏ها آغوش گشوده است و نسیم شاد ، بر سر ابر ها ، دست نوازش می ‏کشد .
 
ما همگام با شکوفه و با بهار ، به سمت دل‏ های نزدیک می ‏رویم ، به کوی دل‏ های دوست و دست‏ های خویشاوند ؛ و آغوش دید و بازدید ها ، با نام خدا باز شده است .
 
از لبخند خدا ، همه ، دور از گناه و بدی ‏ها ، دل ‏شاد شده ‏ایم و به عید تازه ، عید هر روزه ، عید پاکی از عصیان دوست ، تبریک گفته ‏ایم .
 
آهنگ بهار ، از همان دور ها ، از همان سرما تا این گل ‏ها و تا این گرما سفر کرده است . بر قدوم مسافر بهار ، گل باران !


 

******************************

" یا مُحَوِّلَ الْحَولِ وَالأحوالِ "

بهار آمده است ؛ با سبد های شکوفه و کاسه ‏های لبخند . آمده است تا روح خمودمان را در دشت ‏های معرفت و آگاهی جاری کند تا در آیه بلند أحْسَن الْحال گسترده شویم .
 
یا مقلب القلوب ، خاک ، می ‏شکفد و در تار و پودش ، سمفونی رویش و زندگی است ؛ صدایی که شکوه خداوندی ‏ات را به تکرار نشسته است .
 
خاک ، می ‏شکفد و این ‏همه ، اشارتی است به ضرورت رستاخیز جان ‏ها .
 
بهار می ‏آید ، تا تأکید کند آیین آسمانی رفتن را .
 
می ‏آید تا بگوید سکون و ایستایی ، تن دادن به تعفن و مرگ است .
 
" یا محوِّلَ الْحَوْلِ و الأَحوالِ " ! نیکوترین حال‏ ها را برایمان رقم بزن و چشم دلمان را با خورشید شناخت و پویایی ، هم‏ خانه گردان و قلبمان را روشن کن ؛ آن ‏چنان که پنجره این روز ها را به دشت ‏های خورشیدی بهار ، گشوده‏ ای .


 

******************************

عیدانه رستن

بهار می ‏آید ؛ با پیاله ‏های پاکیزه باران و عیدانه رستن ؛ و می ‏شوید غبار سرما و خمودگی را .
 
زمین ، دروازه ‏های زیستن را می‏ گشاید و ما ، آراسته و زلال ، به استقبال آفتاب می‏ رویم .
 
دل ‏هایمان ، خجسته این همه مبارک ‏باد و گام ‏هایمان ، مصمم و امیدوار ، می ‏روند تا پیک مهربانی و صمیمیت باشند ، تا خانه ‏های دوستی ، با نفس‏ های تبریک و مهر ، پیوند بخورد و دستان عشق ، زنگار بشوید از هرچه بی‏ تپشی و سکون . شهر ، لبخند می ‏زند چهره مهربان بهار را و عابران که دل تکانده ‏اند از گرد و غبار ناراستی ، دست در دست نسیم ، رهسپار جشن طبیعت می ‏شوند .
 
بهار می ‏آید و ما وسعت روشنایی را به شور می‏ نشینیم .


 

******************************

عید ؛ یعنی رویش دانایی

بهار آمده است ؛ اما نمی ‏ماند . ثانیه ‏ها می ‏گذرند ؛ همچون ابر های درگذر ؛ پس باید برخاست و جاری شد . باید گام در جاده ‏های پویای اندیشه گذاشت و مفهوم بلند انسان را تجربه کرد .
 
عید ، مژده تولد است و زندگی ؛ همچنان ‏که یادآوری می‏ کند که در پس هر طلوعی ، غروبی نهفته است که پس از هر روزی ، تاریکی شب سر خواهد رسید . عید یعنی لحظه ‏های شسته شده از آلودگی گناه و تیرگی ؛ ورنه ، بهار می ‏آید و خواهد رفت ؛ درختان شکوفه می ‏کنند ، سبز می‏ شوند و باز چهره از سبزی تکانده ، تن به خزان و زردی می ‏دهند . عید یعنی رویش در خاک دانایی و شناخت ؛ و این چنین بهاری شدن ، زمان نمی ‏پذیرد . جادوانه است و بی ‏زمان .
 
" ای تغییر دهنده حالت ‏ها ! مرا به بهترین حالات متحول کن ! " در رستاخیز شاخه ‏های خشکیده ، اگر قلبم تاکنون ثمری نداده است ، دور از خورشید تو بوده . حالا که سرگردان می‏ چرخم و پناهی نمی‏ یابم ، فصل سرد درونی مرا به فروردین یاد خود پیوند بزن تا ببینی لحظه تحویل دلم را که چه ‏سان از چشم‏ هایم ، سکه‏ های دعا می ‏ریزم و انگشتانم ، سبزترین سبزه ‏ها خواهد شد برای یافتنت و ماهی سرخی در اندیشه ‏ام رو به‏ روی آیینه تو به رقص درخواهد آمد ؛ یا مقلب القلوب والابصار .
 
غزلواره ‏های گنجشکان ، لابه‏ لای درختان نور ، خانه کرده ‏اند .
 
ترنم عشق و صدا ، در فروردین تقویم ‏ها دیدنی است .
 
رودخانه‏ های عشق و عاطفه ، سرریز می ‏شوند .
 
بهار است و نگاه ‏های آینه ، آکنده از خنده ‏های ملیح .
 
بهار است و واژه ‏های معطر فروردین ، با دفتر آبی شاعران پیوند می‏ خورد .
 
پروانه ‏های رنگی ، عشق آفرین فصل جوانی باغند .
 
گاهِ تبلور احساس و تجلی سبز خیال است .
 
از زخم‏ های متراکم زمستان به مرهم بهار رسیده ‏ایم .
 
غنیمتی است ، این صحنه بکر تحویل سال
 
نگاه کن ، چقدر زیبا روشنی در سینه اقیانوس‏ ها ، آرام آرام می ‏تپد .
 
سیب‏ های غلطان در آب‏ های روان را ببین که انسان را وامی‏ دارد که رو به موسمی قشنگ ، سلام دهد .
 
غنیمتی است این صحنه‏ های بکر تحویل .
 
بهار ، توقف ‏گاه جالبی است . خاطره داشته باشیم از باران ، پرنده و سبزه .
 
حالا بعد از این ، چقدر باید نشست و حسرت این مقطع دل ‏باختگی را خورد !
 
  

******************************

بهار ، از راه رسید

بهار ، دوباره از راه رسید ؛ با دستانی پر از شکوفه و لبانی پر از خنده .
 
بهار ، دوباره از راه رسید ؛ چشم‏ نواز و روح‏ افزا ، تا چشمان افسرده را بنوازد و جان ‏های خسته را طراوت بخشد .
 

 

******************************

 
گاهی قلبت آنقدر آهسته می ‏زند ، که فکر می ‏کنی حتی از چرخش عقربه‏ ها هم جا مانده است !
 
آن‏ قدر خسته‏ ای که نمی ‏دانی تا کدام دقیقه و ثانیه دیگر ، دوام خواهی آورد !
 
ولی انگار زمان عجول ، فهمیده که تو جا ماندی و برای چند لحظه که شده ، درنگ می‏ کند و نفس‏ هایش را شمرده شمرده می‏ کشد !
 
تیک تاک ‏هایش را آنقدر طولانی می‏ کند تا بلند شوی .
 
تا دست بر کمر عقیده بگذاری و بگویی :
 
" یا مقلب القلوب و الابصار ، یا مدیر اللیل و النهار " .
 

عقربه ‏های قلبم را با دقیقه دقیقه ذکر نامت و ثانیه ثانیه یاد بزرگی ‏ات کوک کن !


  

******************************

بهار ، تقارن احساس و عقیده است

و چه زیباست اگر لطافت لبخند شکوفه را لطف آن خدایی بدانیم که هنوز از انسان نومید نیست !
 
و از آن انسان امیدواری که عقیده‏ اش را ، روی سفره هفت ‏سینش چیده است و آمدن بهار را هم به فال نیک گرفته ، تنها برای اینکه او هم از انسان دیگری ناامید نیست و هنوز چشم به راه آمدنش ، کنار آینه و قرآن ، دعای تحویل سال را می ‏خواند ... !
 
ناگهان ، از خواب غفلت بیدار گشتم ، سردی را از خود دور کردم ، سبز شدم و بهار آمد .
 
عید آمده و تازگی را با خود آورده است .
 
بر سر سفره الهی ، هفت ‏سین سلامتی ، سعادت ، سبزی ، سپیدی ، سرمستی ، سجاده و سحر را از او طلب می‏ کنیم .


 

******************************

عید ، یعنی هم ‏رنگ خدا شدن

هر روز ، هر روزی که در آن ، هم‏ رنگ خدا باشیم ، از سیاهی بگریزیم ، شبنم شویم ، بوی باران بدهیم ، سرزمین دلمان سبز باشد و آسمان وجودمان رنگین‏ کمانی باشد ، عید است .
 
آری ! هر روزی که در آن بهار باشد ، آن روز عید است .
 
ای خدای بهار !
 
بهار آمد ...
 
یا مقلب القلوب و الابصار !
 
قلبم ، در سرمای گمراهی ، قندیل معصیت بستر و به خواب زمستانی رفته ؛ چشمانم در تاریکی سیر می‏ کند ، روشنی را گم کرده ‏ام ؛ یاری ‏ام کن !
 
یا مدبر اللیل و النهار !
 
روز و شب ، برایم بی ‏معنی است . روزم با کسوف و شبم با خسوف است ؛ حتی دیگر ستارگان خوشبختی برایم چشمک نمی‏ زنند ؛ در تاریکی مطلق جهل به سر می‏ برم ؛ معرفتم ده !
 
یا محول الحول و الاحوال !
 
سرگردانم ؛ سرگردان لحظه‏ ها ، سرگردان دگرگونی ‏ها ؛ زمان مرا به بازی گرفته است ؛ سرگردان‏ ترم مخواه .
 
ای گرداننده دل ‏ها و چشم‏ ها !
 
ای اداره کننده شب ‏ها و روز ها !
 
ای دگرگون کننده زمان ‏ها و گردش‏ ها !
 
اکنون که از احوالم باخبری ، حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَنِ الحال .


 

******************************

هفت سین سلام

بهار می ‏آید ؛ با چمدانی پر از شکوفه و لبخند . چشم ‏هایش ، آمیزه خورشید و ابر ؛ دلش آینه ‏بندان سبزه و باران . 
 
بهار می‏ آید و از رد گام ‏هایش ، رود هایی زلال ، زمین چرک را به شست‏ و شو می‏ خوانند . نوروز از راه می ‏رسد و خاک ، در رستاخیزی شگفت ، رستن آغاز می‏ کند . مردمان شهر ، دست در دست مهربانی با گل و آینه به شادباش هم می ‏روند .
 
از قلب ‏ها پنجره ‏هایی بی‏ شمار به سمت هم گشوده می ‏شوند و این ‏گونه ، جشنواره انسان و طبیعت افتتاح می ‏شود .
 
بهار آمده تا به ما بگوید لحظه ‏ها چون ابر در گذرند ؛ تا به این همه تحول و تغییر ، به دیده عبرت بنگریم .
" سخن در پرده می‏ گویم چو گل از غنچه بیرون آی     که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی "
 
پروانه ‏ها ، کاسه‏ های شبنم در دست ، بر فراز گل ‏ها درآمد و شداند . پرستو ها برف از بال ‏ها تکانده ، امیدوار به سوی لانه ‏ها بازمی ‏گردند .
 
گاه ، خورشید می‏ تابد و بر ابر ها پادشاهی می‏ کند و گاه ، باران می‏ بارد و بر پیکر آسمان و زمین ، لباس طراوت و تازگی می ‏پوشاند . هر رفتنی را آمدنی است و هر آمدنی را رفتنی ؛ چنان ‏که زمستان می ‏رود و بهار می‏ آید ، شب می‏ رود و روز می‏ آید ؛ ما نیز روزی به جهان می‏ آییم و ناگزیر باید به سمت مقصدی ابدی ، جاده‏ های زمان را طی کنیم .
 
نوروز می‏ آید تا گرد غفلت را از رخسارمان بشوید و از خواب ‏های دراز خرگوشی بیدارمان کند . تا بدانیم که ایستایی و رکود ، شیوه مرداب است .
 
یا مقلب القلوب !
 
قلب‏ های زنگار گرفته‏ مان را به یادت به رودخانه روشنی می ‏سپاریم و در تار و پودش بذر مهر می‏ باشیم .
 
ای تدبیرکننده روز و شب ، ای تغییردهنده حال ‏ها ! یاری ‏مان کن تا با سلاح عشق و صداقت و ایمان ، به بهترین حال ‏ها دست یابیم . وقتی غبار تیرگی و کینه را از روح و جانمان تکانده باشیم ، در دل‏ های آفتابی ‏مان هفت سین سلام و سادگی گسترده خواهد بود .
 
 
  

******************************

سفره دل

نوروز ، از نفس ‏های معتدل بهار می‏ تراود و در سفره گلدار هفت سین دمیده می ‏شود ؛ سفره ‏ای که در آن ماهی قرمزی ، تکرار تازه زندگی را میان تنگ کوچکی از آب گوشزد می‏ کند .
 
نوروز ، هفت سین را از بازار بهار می ‏آورد و با سلیقه می ‏چیند تا عشق را از پس گونه‏ های سرخ " سیب " ، هدیه کند ، تا شمه ‏ای از بهشت را از لابه ‏لای گلبرگ‏ های " سنبل " ، به ارمغان آورد . حالا برکت را در طعم پر از شیرینی و گندم " سمنو " می‏ توان چشید .
 
می‏ توان با گیسوان شانه خورده سبزه ‏ای جوان که تکه ‏ای از طبیعت را به خانه آورده ، طراوت را دسته کرد و دانه دانه " سکه ‏های نو " را که در کنار سفره برق می ‏زنند و بوی عید می ‏دهند ، در دست‏ های کودکانه کاشت تا شوق معصوم کودکی ، در باغ چشمشان بشکوفد .
 
پابه ‏پای شگفتی ‏هایی که در این دایره از هم پیشی می ‏گیرند ، آنچه در نگاه نافذ انسان آرمیده است ، به بلندای رتبه خویش برمی‏ خیزد و کتاب طبیعت را تنها در قاب کوچک پنجره ورق نمی ‏زند و هفت سین سفره دل را به سنبل و سیب و سبزه و ... خلاصه نمی‏ کند تا هفت " سلام " آسمانی از معجزه بیان ، نص قرآن به سرای سینه ‏اش میهمان شود ؛ میهمانی که در سنت ایرانی ـ اسلامی ، بالانشین رواق سینه‏ هاست :
 
" سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبِّ رَحیمٍ "
درودی است که از جانب بی ‏همتا خداوند ، ارسال می ‏شود ؛ بی ‏آنکه واسطه ‏ای پیام ‏آور این محبت باشد .
 
" سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ "
برکت و سلام در پرده شب ‏هایی است که به بیداری دل ، زنده می ‏داریم تا تولد سپیده ، افق را چراغانی کند .
 
" سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ "
" سلام " و " رحمت " خداوند جاری است تابنده بر نوح ؛ او که سکان کشتی رسالت را رو به سمت ساحل توحید ، به دست گرفت .
 
" سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ "
و ابراهیم که برای شکستن شرک ، مجسمه ‏های سنگی را تبر زد .
 
" سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ "
و موسی که از کفر و بهانه ‏های بنی ‏اسرائیل ، نبوتش را به ستوه نیامد و هارون که حق برادری را به جای آورد .
 
" سَلامٌ عَلی آلِ یاسینَ وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ "
" سلام " و " رحمت " خداوند بر " آل یاسین " و جامعه انبیا ، رسولان حقیقت که امانتدار الهام الهی بودند تا فطرت پرستش را از حوالی لانه بت ‏ها و بیراهه مکاتب و جهل و خرافات دور سازند .
 

 

******************************

هفت سین زندگی

به شکرانه عبور از گردنه ‏های زمستان ، به شکرانه مقاومت و ایستادگی ، به شکرانه فرصتی نو که ارزانی ‏مان داشته‏ اند ، " هفت سین " می ‏گشاییم . به پاس عشق که تنها تنور گرمی ‏مان بود ، تنها اجاق دل‏ های سرما زده ‏مان ، هفت سین می ‏گشاییم .
 
فواره ‏های میدان اگر روشن ‏اند ، نماد سرزندگی شهرند .
 
سبزینه ‏ها اگر سبزند ، تصویر دل‏ های سبزند . " باده از ما مست شدنی ، ما از او " .
 
هفت سین ، علامت هفت‏ خوان زندگی است که سال به سال ، باید بپیماییم .
 
" سفره " ، منشور همبستگی ماست در رنج ‏ها و شادی ‏ها ، در راحتی ‏ها و سختی‏ ها .
 
" آینه " لبخند می‏ زند ؛ " سبزه " لبخند می ‏زند . اگر ما هم لبخند بزنیم ؛ چشم‏ ها را بر اندوه یکدیگر نخواهیم بست ، سینه ‏ها را از کینه یکدیگر نخواهیم انباشت .
 
بهار ، درس‏ های زیادی دارد ؛ آسمانش ، آزاد بودن را یاد می ‏دهد ، نسیمش بخشنده بودن .
 
عید که می‏ آید ، با همه شکوه ‏اش ، نجیب بودن را می ‏آموزد و مهربانی را . زانو زدن ‏های آب ، پای سپیدار ها تماشایی است . زانو زدن ‏های گنجشک ، پای برکه ‏ها تماشایی است و تماشایی‏ تر ، کلبه ماست که هم آتش تنورش روشن است و هم چلچراغ دل آدم‏ هایش . عید ، تنها میانْ پرده‏ ای است از صداقت و صافی ما . صداقت و صافی ما در سیصد و شصت و پنج روزْ بازیگری ، به نمایش درمی‏ آید . ما بازیگران نمایشنامه صفا و صمیمیتیم . الماس ‏ها به یکرنگی ما غبطه می‏ خورند . عید که می‏ آید ، ما گلاب محبتمان را روی دسته همه رهگذران می‏ ریزیم . " هفت سین " می ‏گشاییم تا انگشت ‏های نوازش ‏مان هفت روز هفته گشوده باشد . ما امید را به کوچه و بازار می‏ بریم تا هدیه ‏اش کنیم به انتظار کشیدگان و به حسرت‏ دیدگان .
 
هیچ ‏کس نمی‏ تواند سبقت بگیرد از سلام‏ های ما و از سایه ‏های خنک سادگی‏ مان .
 
دست ‏های ما یخ نمی ‏زند هیچ ‏گاه ؛ چون در دست ‏های دیگری است ، چون دست‏ هایمان را بر سر هفت سین هر سال ، به هم گره می ‏زنیم . عید که می‏ آید ، تجدید عهد ما با همه " سین " ها شروع می ‏شود ؛
 
با سین " سلام " ، با سین " سخاوت " ، با سین " سادگی " و با همه سین ‏های دیگر .
 
هفت سین سفره ما هیچ کم ندارد ؛ پدرانش همه خوبند ، مادرانش همه خوب ، پسرانش همه خوب ، دخترانش همه خوب .
 
ما زندگی را در مکتب " هفت سین " عیدمان می ‏آموزیم .
 
قرآن پدر و دعای مادر ، سرمایه همیشه راهمان است .
 
عید که می‏ آید ، هفت سین می ‏گشاییم ؛ هفت سین زندگی ... .


  

******************************

مهربانی همیشه

نفس می‏ کشم عطر آمدنش را . پشت در خانه ایستاده است آشنای دور دست من .
 
از جاده ‏های طولانی فصل‏ ها ، از لابه لای سوز و سرمای تقویم ‏های یخ ‏زده ، از روزگاران باستان آمده است .
 
اینک ، پشت در ایستاده است ؛ در هیبتی سبز ، با همان ردای عطرآگین لطیف ، با دستانی معجزه‏ گر آمده است تا به یک اشاره ، قدم بگذارد به خانه سال و پرنیان هفت رنگ نگاهش را بگستراند بر عریانی خاک و بپوشاند تن‏ پوش سبز محبت را بر تن درختان و سیب ‏های سرخ را برقصاند در کاسه ‏های آب و بنشیند با ما ، پای سفره هفت سین .
 
شب در خانه ایستاده است ؛ با همان مهربانی ‏های همیشه ، با قصه‏ های دور و دراز ؛ آمده است تا جادوی زمستان را بشکند ، تا به گوش خاک در خواب مانده ، ترانه بیداری بخواند .
 
من صدای آمدنش را شنیده ‏ام ؛ از همان روز که مادرم از بازار ، هفت سین خرید تا بچیند در سفره‏ ای که برکت می ‏آورد به خانه .
 
از همان روزی که پدر ، اسکناس‏ های تا نخورده را لای قرآن می ‏گذاشت ، برای تبرک . از همان لحظه ‏ای که من و برادرم لباس ‏های تازه پوشیدیم و پای سفره هفت سین نشستیم . از همان لحظه که پدرم قرآن خواند ... الرحمن ... و بوی مهربانی خدا پیچید در هوای خانه .
 
از همان لحظه ، من عطر آمدنش را حس کردم .
 
پشت در خانه ایستاده است .
 
و من چقدر دوستش دارم !
 
او که از راه می‏ آید ، مادر همیشه می‏ خندد ، خانه از بوی تازگی پر می‏ شود ، دنیا عوض می ‏شود ، درختان جشن می‏ گیرند ، بازار دید و بازدید ها داغ می ‏شود . دست ‏ها سخاوتمند می ‏شوند ، عیدانه ‏ها سرازیر می‏ شوند و من بی‏ صبرانه ، در انتظار " عیدی " ام و در انتظار " او " .
 
من در انتظار بهاری بزرگ ‏ترم ؛ بهاری که سالمان را فقط یک فصلی نمی‏ کند ؛ " چهار فصلمان بهار می‏ شود ".
 

 

******************************

به بهار می‏اندیشم

بهار ، فریادم می‏ زند به خود ؛ به برخاستن دوباره ؛ به گردشی متوالی و آغازی دوباره .
 
بهار ، فریادم می‏ زند به زندگی دوباره ؛ به برخاستنی از بطن سرد مرگ‏ ها و خاموشی‏ ها .
 
بهار ، مرا از دستان یخ ‏زده زمستان می‏ گیرد و می‏ خواهد ، دامن سبز شکوفایی بر تنم بپوشاند .
 
بهار ، فریاد می‏ زند به بیداری از دهان تاریک خواب ‏ها و سکوت‏ ها .
 
بهار ، مرا برمی‏ دارد و به وسعت تفکری ژرف می‏ برد ؛ " یا محول الحول و الاحوال " .
 
سال‏ های همیشه است که بهار بر دروازه ‏های گوش‏ ها و چشم‏ ها می‏ کوبد :
 
" فراخ شوید و بنگرید . بشنوید ، پریدن خواب از سر سرد زمین را ".
 
این آغازی دوباره است ؛ پنجره ‏ای دوباره به سمت دستان باز زندگی .
 
بهار ، از انجماد ها و خواب ‏ها گذشته است .
 
آمده است برای تسبیحی دوباره از آفرینش ، برای بیداری در خواب ماندگانی که قنوت درختان و دست‏ های تمنای ذرات عالم را نمی‏ شنوند ؛ " یا مدبّر اللیل و النهار " .
 
بهار از راه می ‏رسد و مرا به بادیه ‏های تفکر می ‏سپارد ؛ می‏ برد به یاد شوری بزرگتر .
 
بهار ، با پیراهنی از یاد معاد ، بر شانه ‏هایم می ‏ریزد و خواب‏ هایم را می ‏آشوبد .
 
از پنجره دست ‏هایم بالا می‏ روم و هم‏ نوای بهار ، سراسر مناجات می‏ شوم و تکلم نجوای عاشقان ، آرامم می‏ کند : " حول حالنا إلی احسن الحال " .
 
نسیم نوروز ، روح طراوت را در دست‏ هایش گرفته است و بر تن خاموش زمین می‏ پاشد .
 
یک سال دیگر بزرگ شدیم . یک سال دیگر قد کشیدیم .
 
سالی دیگر و آغازی فرخنده برای خوب شدن مهیاست و من به عیدی می ‏اندیشم که سر سفره سال تحویل بنشینم و خودم را آغاز کنم .
 
من به بهاری می ‏اندیشم که بهارانه عمرم را به دست باد ها و سیاهی ‏ها نسپارم و در جاده‏ هایی گام بگذارم که انجامی بهارانه داشته باشند .
 
من به عیدی می ‏اندیشم که هیچ گرد و غبار عصیان و اغفالی بر پرونده اعمالم نوشته نشود و تحویل سال جدیدم را بی‏ خط خوردگی ، بر دفتر سال گذشته ‏ام آغاز کنم .
 

 

نفس قدسی

" یا مقلب القلوب و الابصار " !
 
این صدای توست ، پیچیده در گستره خاک .
 
این روشنان آواز توست که در لابه ‏لای کاینات می ‏وزد . عطر سیال و شناور حضور توست که شامه خاک را پر کرده از طراوت رویش ، خواب را ربوده از چشم‏ های زمین .
 
از عطر حضور توست که گل ‏ها چشم گشوده‏ اند به جلوه ‏ات ، که زمین را حریری از یاسی ‏های مهربانی پوشانده است .
 
سبحان الله از این همه زیبایی !
 
این اعجاز نفس ‏های قدسی توست که جاری شده است در شریان ‏های خاک مرده و زندگی می‏ بخشد به گل ، به دشت ، به گیاه .
 
این اعجاز نفس‏ های قدسی توست که به رودخانه‏ ها اجازه خروش می‏ دهد و به درختان ، فرمان قیام .
 
این لهجه قرآنی توست که پرنده ‏ها را خوش الحان کرده است و ابرها را مهربان و سخاوتمند ؛ دشت‏ ها را به میهمانی باران دعوت کرده و پرستو ها را به کاشانه فراخوانده است .
 
"
یا مدبر اللیل و النهار " !
 
نسیم اراده‏ ات وزید بر عبور و مرور شب و روز و روز ، به اذن تو روشن شد تا زمین ، از سفره کریمانه ‏ات ، لقمه حلال بجوید !
 
روز را نشاندی بر بلندای افق تا چشم‏ ها ، مهربانی فراگیرت را شاکر باشند و قدم ‏ها ، فضل و رحمت تو را به تلاش درآیند و دست‏ ها ، " روزی " بگیرند از در خانه ‏ات !
 
و روز و شب را که از پی هم می‏ آیند و می‏ روند ، اینک ، بگیر از شب ‏ها و روزهایم ، تکرار و روزمرگی را .
 
تاریکی شب‏ هایم را به نور خویش روشن کن و روزهایم را میهمان سایبان دستان مهربانی ‏ات گردان .
 
"
یا محول الحول و الاحوال " !
 
قطار فصل ‏ها می ‏گذرد . زمین پیر و فرسوده ، به یک تبسم تو ، جوان می‏ شود .
 
درختان مرده ، زنده می‏ شوند . روخانه ‏های راکد می‏ خروشند . رستاخیزی به پا شده است در دقایق " زیستن " ، در تکرار مرگ و تولد های پیاپی . این بوی توحید توست که پیچیده است در جریان آفرینش !
 
در تحویل سال ‏های جدید و قدیم ، در تقویم ‏های دیروزی و امروزی ، قیامت شاهکار توست که اعجاز می‏ کند . تا دیروز ، خاک ، تهی بود از زندگی و امروز ، زمین ، گستره تولدهاست !
 
 

******************************

آواز زیستن

و بهار آمد ؛ با طنین همان دعای همیشگی در دل‏ های پر از اشتیاق ، با چشم ‏هایی پر از آرزو و دست ‏هایی رو به آسمان  .
 
ققنوس ماه ‏های بی ‏آسمان ، خاکستر شد تا زمین دوباره زندگی را از سر بگیرد . هنوز بوی اسفند در کوچه ‏ها پرسه می‏ زند که بهار سراسیمه از راه می ‏رسد .
 
صدایی می‏ آید ... .
 
صدایی اگر هست ، صدای تکرار آب است در جویبار ها ،
 
صدای آمیختن رود است با کشتزار ها .
 
صدای پرواز مرغان مهاجر است که از سرزمین ‏های دور می‏ آیند .
 
صدای رویش جوانه‏ ای است بر درختی کهن‏ سال ، صدای اشتیاق دانه‏ ای که از ظلمت خاک ، قد می‏ کشد رو به خورشید و صدای سبزه ‏ای است که از زیر صخره ‏ای سر بر می ‏آورد .
 
صدای هلهله ابر و باد است در تولد باران .
 
صدای ترک خوردن پیله ‏ای است که به پروانه شدن می ‏اندیشد .
 
صدای خزیدن کرم کوچکی است در پهنه این خاک پهناور . صدایی اگر هست صدای محض بودن است ، صدای خداست .

 "  

******************************

 

Zugriffe: 21046